ماهور جونمماهور جونم، تا این لحظه: 12 سال و 21 روز سن داره

من و ماهور

روز پر شورو هیجان

1393/2/31 20:59
نویسنده : فتانه
162 بازدید
اشتراک گذاری

روز 27 اردیبهشت 93 :

یه شب قبلش رفته بودیم خونه عزیز معصومش شام(مادر شوهر گرام) آقاجونش نذاشت برگردیم خونمون و اصرار که شب باید بمونید خونمون ما هم به پاس احترام موندیم، وای وای یه شب پر از استرس آخه فردا میخواستم برم سونوگرافی( جنسیت بچه )مشخص میشد . خوابیدم اما چه خوابیدنی! ساعت 4 صبح بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد، نه اصلا چشمام بسته نمیشد که نمیشد توی رختخوابم هی غلت می زدم تا اذان صبح که عزیزش بیدار شد و بهم میگه گرسنته بریم صبحانه بخوریمو به اجبار رفتیم تا من صبحانه بخورم تا تغذیه نوه محترم کامل بشه و صبح اومدم برم سونوگرافی وای داشتم دیونه میشدم مادرم زنگ زد بیا بیمارستان(برادرم بستری بود) کاراشو انجام بدم وای وای از صبح ساعت 8 تا 12:30 ظهر تو بیمارستان بودم وقتی رفتم آزمایشگاه گفتند برید بعد از ظهر بیاید ......غمگین

خلاصه برگشتم خونه و راس ساعت 4 تو آزمایشگاه بودم رفتم داخل خانم براتی (دکتر سونوگرافی)وقتی معاینم کرد گفت تبریک میگم پسر همه چیشم نرماله داشتم بال درمیاوردم وای خدا جونم می خواستم جیغ بزنم وقتی خانم براتی دید که هیجان دارم مانیتورو به سمت من برگردوند و گفت یه دل سیر نگاش کنبغل

 

پسندها (2)

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به من و ماهور می باشد