ماهور جونمماهور جونم، تا این لحظه: 12 سال و 19 روز سن داره

من و ماهور

روز پر شورو هیجان

روز 27 اردیبهشت 93 : یه شب قبلش رفته بودیم خونه عزیز معصومش شام(مادر شوهر گرام) آقاجونش نذاشت برگردیم خونمون و اصرار که شب باید بمونید خونمون ما هم به پاس احترام موندیم، وای وای یه شب پر از استرس آخه فردا میخواستم برم سونوگرافی( جنسیت بچه )مشخص میشد . خوابیدم اما چه خوابیدنی! ساعت 4 صبح بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد، نه اصلا چشمام بسته نمیشد که نمیشد توی رختخوابم هی غلت می زدم تا اذان صبح که عزیزش بیدار شد و بهم میگه گرسنته بریم صبحانه بخوریمو به اجبار رفتیم تا من صبحانه بخورم تا تغذیه نوه محترم کامل بشه و صبح اومدم برم سونوگرافی وای داشتم دیونه میشدم مادرم زنگ زد بیا بیمارستان(برادرم بستری بود) کاراشو انجام بدم وای وای از صبح ساعت 8 تا 1...
31 ارديبهشت 1393

خاطرات 3 ماه اول بارداری

به امید خدا رفتم تو چهار ماه (یعنی 10 روز دیگه تموم میشه) می خوم بگم از دوره  سه ماهه اول وای که چقدر من حالت تهوع داشتم ولی شیرین بود پسر مامانی خیلی ایراد بگیر بود خیلی چیزارو دوست نداشت مثل : 1. شیرینی (وقتی حتی بوش هم بهم می خورد ) 2. گوجه فرنگی 3. رب 4. فسنجون 5.ماست 6.دوغ ناگفته نماند که من تا 2 ماهگیش هیچی حالیم نبودا ولی وقتی پا به 3 ماهگی گذاشتم پسرکم دیگه شیطونیاش شروع شد به هر چی بو و هر چی غذا حساسیت داشتم،ناگفته نماند از خونمون متنفر بودم (بو میداد) ولی با همه این احوالات تموم شد و فهمیدم که تو شکمم یه پسر خوشگل مامانی دارم و ارزش اینو داشت که تحملش کنم. ...
31 ارديبهشت 1393

سلام

اول از همه سلام به همه دومش اینکه خیلی خوشحالم که دارم بچه دار میشم(در حال حاضر)3 ماه و 3 روزشه پسرم،  امیدوارم که هر کی که از خدا بچه می خواد خدا بهش بده خیلی لذت جالبیه نمیتونم با زبون وصفش کنم          خدا جونم خیلی ممنونم.   ...
29 ارديبهشت 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به من و ماهور می باشد