روز پر شورو هیجان
روز 27 اردیبهشت 93 : یه شب قبلش رفته بودیم خونه عزیز معصومش شام(مادر شوهر گرام) آقاجونش نذاشت برگردیم خونمون و اصرار که شب باید بمونید خونمون ما هم به پاس احترام موندیم، وای وای یه شب پر از استرس آخه فردا میخواستم برم سونوگرافی( جنسیت بچه )مشخص میشد . خوابیدم اما چه خوابیدنی! ساعت 4 صبح بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد، نه اصلا چشمام بسته نمیشد که نمیشد توی رختخوابم هی غلت می زدم تا اذان صبح که عزیزش بیدار شد و بهم میگه گرسنته بریم صبحانه بخوریمو به اجبار رفتیم تا من صبحانه بخورم تا تغذیه نوه محترم کامل بشه و صبح اومدم برم سونوگرافی وای داشتم دیونه میشدم مادرم زنگ زد بیا بیمارستان(برادرم بستری بود) کاراشو انجام بدم وای وای از صبح ساعت 8 تا 1...
نویسنده :
فتانه
20:59


